غزل شمارهٔ 3946
Toggle stanza 1خوشا کسی که به دامان خود قدم شکند
11
خوشا کسی که به دامان خود قدم شکند
تمام دست شود خویش را بهم شکند
22
به شیشه خانه دلهای ما جه خواهد کرد
بتی که بال و پر طایر حرم شکند
33
مدار دست ز دامان آه روز مصاف
که قلب دشمن خونخوار این علم شکند
44
همیشه خنده کبک است در دهان کسی
که پای خویش به دامان کوه بهم شکند
55
نیم ز اهل شکایت ولیک می ترسم
که زور باده سبوی مرا بهم شکند
66
کمال مردی ومردانگی است خودشکنی
ببوس دست کسی را که این صنم شکند
77
مدار نامه توقع ازان شکسته دلی
که در نوشتن یک حرف صد قلم شکند
88
به خاکساری ما می برند شاهان رشک
که دیده است سفالی که جام جم شکند
99
شکست جوهر صاحبدلان نسازد کم
به پشت کار کند تیغ را چو دم شکند
1010
کجاست سالک از خود گذشته ای صائب
که دامنی به میان در ره عدم شکند
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

