غزل شمارهٔ 5681
Toggle stanza 1خیز جان در ره صاحب نفسی افشانیم
11
خیز جان در ره صاحب نفسی افشانیم
مگر از سینه غبار هوسی افشانیم
22
سرو را نیست جز دست فشاندن باری
ما چه داریم که در پای کسی افشانیم
33
نیست در طالع ما جرأت دامنگیری
مشت خاکی به ره دادرسی افشانیم
44
هوس محمل لیلی گرهی بربادست
ما که جان را به نوای جرسی افشانیم
55
شکری را که به شیرینی جان می گیرند
چه ضرورست به کام مگسی افشانیم
66
شرم داریم که بال چمن آلوده خویش
غوطه نا داده به خون در قفسی افشانیم
77
چه بود خرده جان پیش زر گل صائب
به که جان در قدم خار و خسی افشانیم
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

