غزل شمارهٔ 5680
Toggle stanza 1ما لب خشک قناعت لب نان می دانیم
11
ما لب خشک قناعت لب نان می دانیم
دست شستن ز طمع آب روان می دانیم
22
دل نبندیم به اسباب سبکسیر جهان
بادپیمایی اوراق خزان می دانیم
33
در تماشاگه این معرکه طفل قریب
هر که پوشد نظر، از دیده و ران می دانیم
44
چیده ایم از دو جهان دامن الفت چون سرو
هر که از ما گذرد آب روان می دانیم
55
بهر برداشتن از خاک مذلت ما را
هر که قد راست کند تیر و سنان می دانیم
66
فکر در عالم حیرانی ما محرم نیست
خامشی را ز پریشان سخنان می دانیم
77
چه فتاده است برآییم چو یوسف از چاه
ما که خود را به زر قلب گران می دانیم
88
حسن از پرده محال است که آید بیرون
روی چون آینه را به آینه دان می دانیم
99
هر که سنگ ره ما گرمروان می گردد
در بیابان طلب، سنگ فسان می دانیم
1010
سنگ اگر بر سر دیوانه ما می بارد
صائب از بیخبری رطل گران می دانیم
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

