Toggle stanza 1
چشم پر خون، صدف گوهر یکدانه اوست
1

چشم پر خون، صدف گوهر یکدانه اوست

دل هر کس که شود زیر و زبر خانه اوست

2

لیلی وحشی ما را نبود خلوت خاص

روز هر کس که سیه گشت، سیه خانه اوست

3

هر دل خسته که خون می چکد از فریادش

می توان یافت که ناقوس صنمخانه اوست

4

بر لب هر که بود مهر خموشی جاوید

بوسه زن از سر اخلاص، که پیمانه اوست

5

این پریشان سفرانی که درین بادیه اند

همه را روی توجه به در خانه اوست

6

حرف آن سلسله زلف، مسلسل بادا!

که شب هستی ما زنده به افسانه اوست

7

آن که سجاده اش از سینه بی کینه ماست

دل صد پاره ما سبحه صد دانه اوست

8

هر چراغی نکند دیده ما را روشن

ما و آن شمع که نه دایره و پروانه اوست

9

هیچ کس گرد دل ما نتواند گردید

کاین شکاری است که در پنجه شیرانه اوست

10

دام او می کند آزاد ز غم ها دل را

سیر چشمی ز دو عالم، اثر دانه اوست

11

این کهن قصر که پشت سر طوفان دیده است

بی قرار از اثر جلوه مستانه اوست

12

چاره دردسر هستی ناقص صائب

گر ز من می شنوی، صندل بتخانه اوست

13

آشنایی که ز من دور نگردد صائب

در خرابات جهان معنی بیگانه اوست

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور