Toggle stanza 1
زمین چو ریگ روان است بر جناح سفر
1

زمین چو ریگ روان است بر جناح سفر

در او فشردن پای ثبات ممکن نیست

2

به داغ عشق در اینجا اگر نسوخته ای

ز آفتاب قیامت نجات ممکن نیست

3

ز فکر تشنه لبان خضر آب سیر نخورد

وگرنه سیری از آب حیات ممکن نیست

4

ز شرم آن لب شیرین اگر نگردد آب

به چوب بستن دست نبات ممکن نیست

5

به زور، روی دل از دل نمی توان گرداند

به دوستان، عدم التفات ممکن نیست

6

چگونه قطره تواند محیط دریا شد؟

ز راه فکر رسیدن به ذات ممکن نیست

7

مگر وسیله شود خط عنبرین، ورنه

به مهر خال رساندن برات ممکن نیست

8

مکن تلاش رهایی ز زلف او صائب

که از کمند خدایی نجات ممکن نیست

9

خلاصی دل ما از جهات ممکن نیست

به زور نقش ز ششدر نجات ممکن نیست

10

بلاست عاشقی نوخطان چار ابرو

ز چار موجه دریا نجات ممکن نیست

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور