Toggle stanza 1
گر آن خورشید رو را همسفر خویشتن بینم
1

گر آن خورشید رو را همسفر خویشتن بینم

ز زلف شام غربت چهره صبح وطن بینم

2

ز بس چین جبین باغبان ترسانده چشمم را

نمی خواهم که از چاک قفس سوی چمن بینم

3

دلم از خار خار رشک، خار پیرهن گردد

ترا با برگ گل گر در ته یک پیرهن بینم

4

زهر یک قطره اشکم که دارد تکیه بر مژگان

زپا افتاده گلگونی به دوش کوهکن بینم

5

ز رنگ حرف، بوی غنچه راز نهان یابم

پریشان خاطری را از سر زلف سخن بینم

6

ز غیرت بندبندم همچو برگ بید می لرزد

نسیمی چون غبارآلود در صحن چمن بینم

7

خوش آن روزی که صائب از نهالش کام برگیرم

ترنج نیک بختی در کف از سیب ذقن بینم

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور