Toggle stanza 1
رزق ما روشندلان چون مه ز پهلوی خودست
1

رزق ما روشندلان چون مه ز پهلوی خودست

گر نمی در ساغر ما هست از جوی خودست

2

دیده امیدش از خواب پریشان ایمن است

هر که را بالین آسایش ز زانوی خودست

3

عاشق از بار لباس عاریت آسوده است

بید مجنون را کلاه و جامه از موی خودست

4

بوی پیراهن نمی گیرند اهل دل به مفت

غنچه این بوستان دلداده بوی خودست

5

در دیار خودپسندان نور بینش توتیاست

دیو این خاک سیه دل واله روی خودست

6

در خیابان رعونت نیست رسم امتیاز

هر نهالی عاشق بالای دلجوی خودست

7

هیچ فردی در پی اصلاح خوی خویش نیست

هر که را دیدیم در آرایش روی خودست

8

تنگ خلقی هر که را انداخت در دام بلا

متصل در زیر تیغ از چین ابروی خودست

9

بی زبانی می گشاید بندهای سخت را

در قفس طوطی ز منقار سخنگوی خودست

10

تا نسیم نوبهار عشق در مشاطگی است

شبنم این بوستان محو گل روی خودست

11

خصم اگر چون بیستون بندد به خون ما کمر

پشت ما بر کوه از اقبال بازوی خودست

12

نیست صائب چشم ما بر ریزش ابر بهار

آبخورد سبزه ما از لب جوی خودست

آڈیو

ابھی اس کلام کی آڈیو موجود نہیں۔ اپنی آواز میں پہلی آڈیو شامل کریں۔

اس نظم کے لیے شعر بہ شعر آڈیو وقت ابھی دستیاب نہیں۔

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور

گفتگو

قارئین کے تبصرے

اپنی رائے دیں، سوال پوچھیں یا گفتگو کو آگے بڑھائیں۔ تبصروں کا جائزہ لیا جا سکتا ہے۔

0 / 2000 حروف
لوڈ ہو رہا ہے…