Toggle stanza 1
تلاش بیخبری با شعور نتوان کرد
1

تلاش بیخبری با شعور نتوان کرد

سفر ز خود به پر و بال مور نتوان کرد

2

خوشم به ضعف تن خود که همچو خط غبار

مرا ز حاشیه بزم دور نتوان کرد

3

شکسته رنگی من عشق را به رحم آورد

به زر هر آنچه برآید به زور نتوان کرد

4

ز خال یار خجالت کشم ز سوختگی

که تخم سوخته در کار مور نتوان کرد

5

حضور روی زمین در بهشت خاموشی است

به حرف، ترک بهشت حضور نتوان کرد

6

مصیبت دگرست این که مرده دل را

چو مرده تن خاکی به گور نتوان کرد

7

توان گرفت رگ خواب برق را صائب

دل رمیده ما را صبور نتوان کرد

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور