غزل شمارهٔ 3702

Toggle stanza 1
دل رمیده ملول از سفر نمی‌گردد
1

دل رمیده ملول از سفر نمی‌گردد

فتاد هرکه به این راه برنمی‌گردد

2

شده است خشک چنان چشم من ز بی‌دردی

که از نظاره خورشید تر نمی‌گردد

3

مشو به سنگدلی غرّه ای کمان‌ابرو

که تیر آه من از سنگ برنمی‌گردد

4

دل از عقیق لب او چگونه بردارم؟

که تشنه سیر ز آب گهر نمی‌گردد

5

زمین ساده‌دلی‌هاست سخت دامنگیر

ز آبگینه من نقش بر نمی‌گردد

6

نمی‌شوند بزرگان ز پاس خود غافل

که تیغ کوه جدا از کمر نمی‌گردد

7

سراب تشنه‌لبان را نمی‌کند سیراب

که حرص جاه کم از سیم و زر نمی‌گردد

8

ز زور آب شناور نمی‌شود عاجز

ز باده ساقی ما بی‌خبر نمی‌گردد

9

به غیر خون جگر باده‌ای درین دوران

نصیب صائب خونین‌جگر نمی‌گردد

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور