غزل شمارهٔ 6347
Toggle stanza 1به تن علاقه ندارد روان ساده من
11
به تن علاقه ندارد روان ساده من
برنده است چو تیغ آب ایستاده من
22
مرا به شیشه کند چون سپهر مینایی؟
که خشت از سر خم کند جوش باده من
33
کشاکش رگ جان من اختیاری نیست
چو موج در کف دریا بود اراده من
44
مرا به دانش رسمی مبر ز راه، که نیست
رقم پذیر چو آیینه لوح ساده من
55
امید هست کند راست قد فتاده چرخ
ترحم است به طاق دل اوفتاده من
66
بود فضولی مهمان ز میزبان کریم
متاب روی خود از خواهش زیاده من
77
حریف چین جبین تو نیستم، ورنه
کمان سخت فلک ها بود کباده من
88
برآورم به دعا هر که حاجتی دارد
که فیض صبح دهد جبهه گشاده من
99
نمی توان سخن پست در کلامم یافت
فلک سوار چو عیسی بود پیاده من
1010
ز توبه سرکشی من زیاده شد صائب
درنده کرد سگ نفس را قلاده من
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

