Toggle stanza 1
ز مغز من به صهبا خشکی غم برنمی آید
1

ز مغز من به صهبا خشکی غم برنمی آید

رسانم گر به آب این خاک را، نم برنمی آید

2

به خون نتوان ز روی تیغ شستن جوهر خط را

به زور باده از دل ریشه غم برنمی آید

3

عبث از خواری اخوان شکایت می کند یوسف

عزیز مصر گردیدن ازین کم برنمی آید

4

مگر چون خار و خس در دامن تسلیم آویزد

وگرنه موج ازین دریا مسلم برنمی آید

5

نمی آید ز دل بی عشق بیرون قطره اشکی

ز گلشن بی کمند مهر شبنم برنمی آید

6

عیار بدگهر از صحبت نیکان نیفزاید

به دست راست، نقش چپ زخاتم برنمی آید

7

ازان مغلوب می گردی که بر خود نیستی غالب

اگر با خود برآیی با تو عالم برنمی آید

8

اگر نه سرمه دارد در گلو صائب زآه ما

چه پیش آمد که از صبح جزا دم برنمی آید؟

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور