غزل شمارهٔ 3212

Toggle stanza 1
مصفا تا نمی‌گردد، ز تن جان برنمی‌آید
1

مصفا تا نمی‌گردد، ز تن جان برنمی‌آید

نگردد پاک تا یوسف، ز زندان برنمی‌آید

2

گریبان لحد را چاک خواهد کرد اشک من

تنور از عهده تسخیر طوفان برنمی‌آید

3

به راه دشمنان خود کدامین خار می‌ریزم؟

که از پیش دو چشمم همچو مژگان برنمی‌آید

4

چو حیرت چشم‌بندی می‌کند ذرات عالم را

چرا از ابر آن خورشید تابان برنمی‌آید؟

5

حیا چندان که خود را می‌کشد در پرده‌پوشی‌ها

به شوخی‌های آن چاک گریبان برنمی‌آید

6

کدامین شب نمی‌ریزد ز کلکم مصرع رنگین؟

کدامین روز شیری زین نیستان برنمی‌آید؟

7

کشیدم تا قدم از کوی هستی خون عرق کردم

ازین گل پای خواب‌آلود آسان برنمی‌آید

8

ز چندین آه اگر یک آه اثر دارد غنیمت دان

که دایم ماه مصر از چاه کنعان برنمی‌آید

9

دل گرمی مگر هنگامه‌افروزی کند، ورنه

به این بزم خنک خورشید تابان برنمی‌آید

10

تو تا از پرده شرم و حیا بیرون نمی‌آیی

نگاه از دیده عاشق به سامان برنمی‌آید

11

مگر جولان او صائب قیامت را عیان سازد

وگرنه هیچ گردی زین نمکدان برنمی‌آید

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور