غزل شمارهٔ 702
Toggle stanza 1دریاب صبح فیض نسیم بهار را
11
دریاب صبح فیض نسیم بهار را
در دیده جا ده این نفس بی غبار را
22
با درد خود گذار من خاکسار را
از روی گردباد میفشان غبار را
33
سهل است اگر به خواب شب قدر بگذرد
در خواب مگذران دم صبح بهار را
44
از چشم او به یک نگه خشک قانعیم
طی کرده ایم خواهش بوس و کنار را
55
بیرون شدن ز عالم تکلیف، نعمتی است
دیوانه از خدا طلبد نوبهار را
66
بی اختیار خون ز لب زخم می چکد
نتوان ز شکوه بست دهان خمار را
77
با روی سخت، خرده ز ممسک توان گرفت
آهن ز صلب سنگ برآرد شرار را
88
گم می شوند خلق به زیر فلک تمام
گوهر نبندد این صدف بی قرار را
99
دنبال صید، قطره بی جا نمی زنم
من رام می کنم به رمیدن شکار را
1010
شب زنده دار باش که شب روز روشن است
در چشم باز، دیده شب زنده دار را
1111
تاب شکنجه ات نبود گر ز چشم شور
صائب نهفته دار دل داغدار را
زمین

