غزل شمارهٔ 6242
شاعر: صائب
Toggle stanza 1ز آه من ندارد هیچ پروا کج کلاه من
11
ز آه من ندارد هیچ پروا کج کلاه من
ز شوخی می کند چون زلف خود بازی به آه من
22
به استغنا دل از عاشق ستاند کم نگاه من
به شمشیر تغافل ملک گیرد پادشاه من
33
خدا زین برق عالمسوز جانان را نگه دارد!
که مژگان می شود انگشت زنهار از نگاه من
44
نمی داند خس و خاشاک بال شعله می گردد
رقیب از ساده لوحی خار می ریزد به راه من
55
غرور یار از اظهار عجز من یکی صد شد
به کار مدعی آمد درین دعوی گواه من
66
پریشان کرد خط یار اوراق حواسم را
که را گویم که از گردی پریشان شد سپاه من؟
77
محبت جمع با تن پروری صائب نمی گردد
وگرنه می شود هر سایه خاری پناه من
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

