غزل شمارهٔ 3197

Toggle stanza 1
درین صحرا که یارب از پی نخجیر می‌آید؟
1

درین صحرا که یارب از پی نخجیر می‌آید؟

که آهو بی‌محابا در پناه شیر می‌آید

2

دل بیدار می‌باید وصال زلف جانان را

ره خوابیده را طی کردن از شبگیر می‌آید

3

شده است از سوده الماس چون گنجینه گوهر

کجا داغ مرا مرهم به چشم سیر می‌آید؟

4

ز بس در سینه من می‌خورد بر یکدگر پیکان

به گوش هم‌نشینان نالهٔ زنجیر می‌آید

5

چنان از زلف لیلی مشکبو شد دامن صحرا

که بوی ناف آهو از دهان شیر می‌آید

6

ز درد و داغ دل برداشتن آسان نمی‌باشد

عجب نبود اگر جان بر لب من دیر می‌آید

7

فلک‌ها را ز طعن کج‌روی خونین‌جگر دارم

که حرف راست بر دل کارگر چون تیر می‌آید

8

به زور مرگ از هم نگسلد پیوند روحانی

هنوز از بید مجنون نالهٔ زنجیر می‌آید

9

مگر بازوی همت دستگیر کوهکن گردد

وگرنه از دهان تیشه بوی شیر می‌آید

10

اگر گرد تعلق راهرو از دامن افشاند

چه کار از دست خشک خار دامنگیر می‌آید؟

11

ز دلگیری به خون خود به نوعی تشنه‌ام صائب

که آبم در دهان از دیدن شمشیر می‌آید

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور