غزل شمارهٔ 4508
شاعر: صائب
Toggle stanza 1چرا با دل من صفایی ندارد
11
چرا با دل من صفایی ندارد
اگر درد امشب بلایی ندارد
22
ره کعبه ودیر را قطع کردم
بجز راهزن رهنمایی ندارد
33
که را می توان شیشه دل شکستن
کدامین بت اینجا خدایی ندارد
44
سفر می کنی در رکاب جنون کن
خرد در سفر دست و پایی ندارد
55
علم نیست در حلقه زهدکیشان
کسی کاوعصا و ردایی ندارد
66
نگیرد دل عارفان نقش هستی
زمین حرم بوریایی ندارد
77
سپهری است بی آفتاب درخشان
بزرگی که دست سخایی ندارد
88
ازان است یکدست افکار صائب
که جز دست خودمتکایی ندارد
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

