غزل شمارهٔ 4509
Toggle stanza 1دل از خاکساری بهشت خدا شد
11
دل از خاکساری بهشت خدا شد
ز گرد یتیمی گهر بی بها شد
22
طبیبان همان روز گشتند مجنون
که دیوانه ما به دارالشفاشد
33
نیفتد ز پرگار آن نقطه دل
که در حلقه زلف او مبتلا شد
44
به آهی ز دل زنگ هستی زدودم
چراغ مراباد دست دعا شد
55
شد آن روز بی بادبان کشتی من
که دامان فرصت ز دستم رها شد
66
سبک چون پر کاه شد در نظرها
رخی کز طمع زردچون کهرباشد
77
شکر خواب فرش است در چشم آن کس
که از فرش خرسند با بوریا شد
88
عنانداری سیل از پل نیاید
دل از عمر بردار چون قددوتاشد
99
بپیوند با هر که پیوست خواهی
جدا شو ز هر کس که باید جدا شد
1010
من آن روز در مغز دولت رسیدم
که در استخوان سگ شریک هما شد
1111
مگر روز محشر به کار من آید
نمازی که در بیخودیها قضا شد
1212
ز شرم گنه قلب من گشت رایج
غبار خجالت مرا کیمیا شد
1313
به ساحل رسد صائب از شور دریا
چو خاشاک هر کس که بی دست وپا شد
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

