غزل شمارهٔ 2183
شاعر: صائب
Toggle stanza 1گر دل نکشد دست ز زلف تو عجب نیست
11
گر دل نکشد دست ز زلف تو عجب نیست
گنجینه این راز به غیر از دل شب نیست
22
آرامش سیماب بر آیینه محال است
گر چر ترا روی دهد جای طرب نیست
33
خاری که نسازی ترش از دیدن آن، روی
در چاشنی فیض کم از هیچ رطب نیست
44
شمعی که به منت دل بیمار نسوزد
در عالم ایجاد به جز گرمی تب نیست
55
در خاطر عاشق نبود را تردد
در دیده حیرت زده وسواس طلب نیست
66
با دامن خلق است ترا دست بدآموز
ورنه چه مرادست که در دامن شب نیست؟
77
هر چند که زندان فرنگ است جگرخوار
اما به جگرخواری زندان ادب نیست
88
خون جگرست آنچه به ابرام ستانی
رزق تو همان است که موقوف طلب نیست
99
در کار بود سلسله، زندانی تن را
از خویش برون آمده در بند نسب نیست
1010
مردم ز تکلف همه در قید فرنگند
هر جا که تکلف نبود هیچ تعب نیست
1111
صائب اگر ازگوشه پرستان جهانی
چون خال، ترا جا به ازان گوشه لب نیست
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

