غزل شمارهٔ 232
Toggle stanza 1صاف کن ای سنگدل با دردمندان سینه را
11
صاف کن ای سنگدل با دردمندان سینه را
می کند دربسته آهی خانه آیینه را
22
درد و داغ عشق را در دل نهفتن مشکل است
این سپند شوخ، مجمر می کند گنجینه را
33
عمر باقی مانده را نتوان به غفلت صرف کرد
ساقیا پیش آر آن ته شیشه دوشینه را
44
زنگ از آیینه تاریک صیقل می برد
مگذران بی باده روشن شب آدینه را
55
هیچ سیل خانه پردازی چو گرد کینه نیست
در درون خانه باشد خصم، صاحب کینه را
66
گل ز شبنم در دل شبها نمی باشد جدا
خودپرستان در بغل گیرند شب آیینه را
77
از نمد، آیینه صائب در حصار آهن است
صوفیان دانند قدر خرقه پشمینه را
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
گر چه از ما واگسستی صحبت دیرینه را
جا مده باری تو در دل دوستان دینه را
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 19
آه از زنگ کدورت پاک سازد سینه را
می شود روشن ز خاکستر سواد آیینه را
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 231
هست یک نسبت به نیک و بد دل بی کینه را
نیست صدر و آستانی خانه آیینه را
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 233

