Toggle stanza 1
می پرستان را به دل ننشیند از دشمن غبار
1

می پرستان را به دل ننشیند از دشمن غبار

زود بر در می زند از خانه روشن غبار

2

کار مشکل را به همت می توان از پیش برد

می کند در کشور ما رخنه در آهن غبار

3

آن سیه روزم که از هر جا که خیزد سیل غم

در مصیبت خانه ام افشاند از دامن غبار

4

خاکساران از دل ما زنگ کلفت می برند

در دیار ما کند آیینه را روشن غبار

5

بس که راه عشق را افتان و خیزان می روم

می رود در هر قدم سبقت کند بر من غبار

6

یک نظر دزدیده در صبح بنا گوش تو دید

پرتو خورشید شد در دیده روزن غبار

7

چون شوم صائب غبار خاطر یاران، که من

شسته ام با اشک شادی از رخ دشمن غبار

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور