Toggle stanza 1
عُشّاق را خُرامِ تو از خویش می‌بِرَد
1

عُشّاق را خُرامِ تو از خویش می‌بِرَد

سیل بهار هرچه کِنَد پیش می‌بِرَد

2

هرکس که بی‌رفیقِ موافق سفر کُند

با خود هزار قافله تشویش می‌بِرَد

3

از بوتهٔ گداز زرِ پاک را چه نقص؟

از نیکوان چه صرفه بداندیش می‌بِرَد؟

4

دست از کرم مدار که از خوان پرنعیم

رزق تو لقمه‌ای است که درویش می‌بِرَد

5

از زخمْ تیغْ غوطه به خون بیشتر زند

هرکس ستمگرست ستم بیش می‌بِرَد

6

آن را که تازیانه ز رگ‌های گردن است

هر دعویِ غلط که کُنَد پیش می‌بِرَد

7

بگذر ز جمعِ مال که زنبور بی‌نصیب

با خویشتن ز شانه‌عسل نیش می‌بِرَد

8

کج نیز راست می‌شود از قُرب راستان

صائب اگر ز تیرِ کجی کیش می‌برد

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور