غزل شمارهٔ 537
Toggle stanza 1هوش نگذاشت به سر آن لب می نوش مرا
11
هوش نگذاشت به سر آن لب می نوش مرا
با چنان هوش ربایی چه کند هوش مرا؟
22
گر بدانی چه قدر تشنه دیدار توام
خواهی آمد عرق آلود به آغوش مرا
33
شور عشق و نمک حسن گلو سوزم من
نیست ممکن که توان کرد فراموش مرا
44
نه چنان گرم شد از آتش گل سینه من
که دم سرد خزان افکند از جوش مرا
55
دست بسته است کلید در گنجینه من
میگشاید گره از دل، لب خاموش مرا
66
شبِ زلفِ سیه، افسانه خوابم شده بود
ساخت بیدار دل آن صبح بناگوش مرا
77
منم آن فاخته صائب که ز خود دارد دور
در ته پیرهن آن سرو قباپوش مرا
زمین

