Toggle stanza 1
رفت آن روز که دامان بهار از دستم
1

رفت آن روز که دامان بهار از دستم

رفت چون برگ خزان دیده قرار از دستم

2

گرچه چون موج ز دریا به کنار افتادم

لله الحمد نرفته است کنار از دستم

3

به سبکدستی من نیست کس از جانبازان

می جهد خرده جان همچو شرار از دستم

4

می برد دست و دل از کار غزالش، ترسم

که به یکبار رود دام و شکار از دستم

5

از رگ ابر قلم بس که فشاندم گوهر

چون صدف شد دل بحر آبله دار از دستم

6

خون ناحق شوم آنجا که فتد بر سر، کار

رفته هر چند که گیرایی کار از دستم

7

توتیا می شود آیینه ز جان سختی من

سنگ بر سینه زند آینه دار از دستم

8

تا بر آن چاک گریبان نظر افتاد مرا

رفت سر رشته آرام و قرار از دستم

9

صائب از زخم ندامت جگرم شد صد چاک

سینه موری اگر گشت فگار از دستم

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور