غزل شمارهٔ 5610
Toggle stanza 1رفت آن روز که دامان بهار از دستم
11
رفت آن روز که دامان بهار از دستم
رفت چون برگ خزان دیده قرار از دستم
22
گرچه چون موج ز دریا به کنار افتادم
لله الحمد نرفته است کنار از دستم
33
به سبکدستی من نیست کس از جانبازان
می جهد خرده جان همچو شرار از دستم
44
می برد دست و دل از کار غزالش، ترسم
که به یکبار رود دام و شکار از دستم
55
از رگ ابر قلم بس که فشاندم گوهر
چون صدف شد دل بحر آبله دار از دستم
66
خون ناحق شوم آنجا که فتد بر سر، کار
رفته هر چند که گیرایی کار از دستم
77
توتیا می شود آیینه ز جان سختی من
سنگ بر سینه زند آینه دار از دستم
88
تا بر آن چاک گریبان نظر افتاد مرا
رفت سر رشته آرام و قرار از دستم
99
صائب از زخم ندامت جگرم شد صد چاک
سینه موری اگر گشت فگار از دستم
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

