غزل شمارهٔ 5865

Toggle stanza 1
تا واله نظاره آن ماهپاره ایم
1

تا واله نظاره آن ماهپاره ایم

از خود پیاده ایم و به گردون سواره ایم

2

سیر وجود ما نتوان کرد سالها

هر چند قطره ایم ولی بیکناره ایم

3

هستی ما و نیستی ما برابرست

محو فروغ مهر چو نور ستاره ایم

4

در محفلی که شعله ندارد زبان لاف

ماگرم خودنمایی خود چون شراره ایم

5

نتوان به ریگ بادیه ما را شمار کرد

چون درد و داغ اهل هنر بی شماره ایم

6

خاک اوفتاده نیست اگر ما فتاده ایم

گردون پیاده است اگر ما سواره ایم

7

آسیب ما به سوخته جانان نمی رسد

هر چند آتشیم ولی بی شراره ایم

8

هشیار از تپانچه محشر نمی شویم

ما این چنین که از می غفلت گذاره ایم

9

تا کی ز جوی شیر و ز جنت سخن کنی؟

ای واعظ فسرده، نه ما شیر خواره ایم!

10

از چاره بی نیاز بود درد و داغ عشق

ما بهر چشم زخم، طلبکار چاره ایم

11

ماند چسان درست دل چون کتان ما؟

آیینه دان جلوه آن ماهپاره ایم

12

هرگز ز کار خود گرهی وا نکرده ایم

با آن که دستگیرتر از استخاره ایم

13

روز جزا که پرده بر افتد ز کار ما

روشن شود به بی بصران ما چه کاره ایم

14

این آن غزل که مولوی روم گفته است

در شکر همچو چشمه و در صبر خاره ایم

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور