غزل شمارهٔ 6962
شاعر: صائب
Toggle stanza 1ما صلح نمودیم ز گلزار به بویی
11
ما صلح نمودیم ز گلزار به بویی
چشمی چو عرق آب ندادیم ز رویی
22
چشمی نچراندیم درین باغ چو شبنم
چون سرو فشردیم قدم بر لب جویی
33
با موی سفید اشک ندامت نفشاندیم
در صبح چنین تازه نکردیم وضویی
44
شوخی مبر ای تازه خط از حد که دل من
آویخته چون برگ خزان دیده به مویی
55
از جوش زدن در دل خم سوخت شرابم
رنگین نشد از باده من دست سبویی
66
گویاست به بی جرمی من پیرهن چاک
محتاج نیم چون مه کنعان به رفویی
77
شد چون صدف آب رخ ما خرج بهاران
از آب گهر تر ننمودیم گلویی
88
هر چند که گردید چو کافور مرا موی
دل سرد نگردید ز دنیا سرمویی
99
صائب نکند روی به آیینه چو طوطی
آن را که بود از دل خود آینه رویی
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

