غزل شمارهٔ 4340
شاعر: صائب
Toggle stanza 1اندیشه ز کلفت دل بیتاب ندارد
11
اندیشه ز کلفت دل بیتاب ندارد
پروای غبار آینهٔ آب ندارد
22
از فکر مکان جان مجرد بود آزاد
حاجت به صدف گوهر نایاب ندارد
33
درمان بود آن درد که اظهار توان کرد
آن زخم کشنده است که خوناب ندارد
44
در فقر و فنا کوش که جمعیت خاطر
فرش است در آن خانه که اسباب ندارد
55
ریزد ز هم از پرتو منت دل نازک
ویرانهٔ ما طاقتِ مهتاب ندارد
66
سرگرمِ طلب باش که چندان که روان است
از زنگ خطر آینهٔ آب ندارد
77
بر آینهٔ سادهدلان نقش گران است
دیوار حرم حاجت محراب ندارد
88
صائب به چه امّید برآییم ز غفلت؟
بیداریِ ما آگهی خواب ندارد
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

