Toggle stanza 1
حرف پوچی کز دهان اهل لاف آید برون
1

حرف پوچی کز دهان اهل لاف آید برون

تیغ چو بینی است کز جهل از غلاف آید برون

2

جان قدسی روز خوش در پیکر خاکی ندید

این سزای آن پری کز کوه قاف آید برون

3

عیش صافی در بساط گردش افلاک نیست

چون می از مینای بر هم خورده صاف آید برون؟

4

چون هنر کامل شود خود می شود غماز خود

خون چو گردد مشک، آهو را ز ناف آید برون

5

آن نگاه شرمگین نگذاشت جان در هیچ کس

آه ازان روزی که این تیغ از غلاف آید برون

6

در غریبی می شود رنگین سخن بیش از وطن

سرخ رو گردد چو شمشیر از غلاف آید برون

7

بی توقف واصل دریای رحمت می شود

از تن خاکی روان هر که صاف آید برون

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور