غزل شمارهٔ 6135
شاعر: صائب
Toggle stanza 1دل چو گردد صاف آن مه بی حجاب آید برون
11
دل چو گردد صاف آن مه بی حجاب آید برون
صبح چون گردید روشن، آفتاب آید برون
22
می جهد آتش چو شمع از دیده گریان من
هیچ کس نشنیده است آتش ز آب آید برون
33
بی دهن شو تا غم روزی نباید خوردنت
کوزه لب بسته از خم پر شراب آید برون
44
گریه چندین عقده مشکل به کار دل فزود
از نزول قطره از دریا حباب آید برون
55
موج بی آرام باشد بحر تا در شورش است
نبض عاشق چون به مرگ از اضطراب آید برون؟
66
محو گردد در فروغ عشق، عقل خیره سر
دزد در کنجی خزد چون ماهتاب آید برون
77
تا نسوزی چرخ را صائب ز آه آتشین
آفتاب دل محال است از حجاب آید برون
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

