Toggle stanza 1
اشک خونین نه ز هر آب و گل آید بیرون
1

اشک خونین نه ز هر آب و گل آید بیرون

این گل از دامن صحرای دل آید بیرون

2

سالها غوطه به خوناب جگر باید خورد

تا ز دل یک نفس معتدل آید بیرون

3

می رود منفعل از مجلس مستان خورشید

هر که ناخوانده درآید خجل آید بیرون

4

نیست ممکن که ز همصحبتی آب روان

سرو را پای اقامت ز گل آید بیرون

5

شیشه چرخ به جان سختی خود می نازد

چه تماشاست که آن سنگدل آید بیرون!

6

پرده داغ دریدن گل بی ظرفیهاست

لاله از تربت ما منفعل آید بیرون

7

چه کند آتش دوزخ به جگر سوخته ای

که ز دیوان قیامت خجل آید بیرون

8

تن پرستان همه مشغول تماشای خودند

تا که از خود به تماشای دل آید بیرون؟

9

بگذر از دردسر سوزن عیسی صائب

غم نه خاری است که از پای دل آید بیرون

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور