غزل شمارهٔ 571
Toggle stanza 1از بساط فلک آن سوی بود بازی ما
11
از بساط فلک آن سوی بود بازی ما
شش جهت کیست به ششدر فکند بازی ما؟
22
ما حریفان کهنسال جهان ازلیم
طفل شش روزه عالم ندهد بازی ما
33
تخته نقش مرادست دل ساده دلان
بازی خود دهد آن کس که دهد بازی ما
44
قوت بازوی اقبال، رسا افتاده است
نیست محتاج به تعلیم و مدد بازی ما
55
خانه پرداختگانیم درین بازیگاه
دل ز بازیچه گردون نخورد بازی ما
66
پیری و طفل مزاجی به هم آمیخته ایم
تا شب مرگ به آخر نرسد بازی ما
77
روزگاری است به گردون دغا هم نردیم
عجبی نیست اگر پخته بود بازی ما
88
چون زر قلب نداریم به خود امیدی
در شب تار جهان تا که خورد بازی ما؟
99
ظاهر و باطن ما آینه یکدگرند
خاک در چشم حریفی که دهد بازی ما
1010
بود ما محض نمودست، سرابیم سراب
جای رحم است بر آن کس که خورد بازی ما
1111
جامه را پرده درویشی خود ساخته ایم
ندهد فقر به تشریف نمد، بازی ما
1212
چه خیال است که از پای نشیند صائب
تا به هر کوچه چو طفلان ندود بازی ما

