Toggle stanza 1
دلدار ماست محو خط مشک‌فام خویش
1

دلدار ماست محو خط مشک‌فام خویش

صیاد را که دیده که افتد به دام خویش

2

کیفیتی که هست ز جولان خود ترا

طاوس مست را نبود از خرام خویش

3

زان پیشتر که خط کندش پای در رکاب

بشکن خمار من به می لعل‌فام خویش

4

انصاف نیست کز لب حاضر جواب تو

خجلت بود وظیفه من از سلام خویش

5

از بس که سرکش است دل بدگمان تو

نتوان به چشم پاک ترا کرد رام خویش

6

دارد کجا خبر ز سر پرخمار ما؟

آن را که از لب است می لعل‌فام خویش

7

مه را بود تمام شدن بوته‌گداز

ای شوخ پر مناز به ماه تمام خویش

8

در پیری از حیات ز بس سیر گشته‌ام

خود می‌کنم ز قامت خم حلقه نام خویش

9

غافل که من می‌کندش ز انتقام حق

هرکس که می‌کشد ز عدو انتقام خویش

10

آب حیات نیست گوارا ز جام خلق

زهر هلاهل است گوارا ز جام خویش

11

بودم به جنت از دل بی‌آرزو مقیم

درد و زخم فکند تمنای خام خویش

12

صائب مرا به نامه‌بران نیست اعتماد

خود می‌برم به خدمت جانان پیام خویش

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور