غزل شمارهٔ 3878
شاعر: صائب
Toggle stanza 1نه هر سخن نشناسی سخنوری داند
نه هر سخن نشناسی سخنوری داند
نه هر سیاه دلی کیمیاگری داند
عیار آبله دست را که می داند
نه قیمت گهرست این که جوهری داند
درین بساط نشیند درست نقش کسی
که بوریا را دیبای ششتری داند
نماز زاهد خودبین کجا رسد جایی
که چرخ سجده خود را سکندری داند
کمال حافظ شیراز را ز صائب پرس
که قدر گوهر شهوار جوهری داند
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
پریوشی که به رخ رسم دلبری داند
سگ خودم شمرد و آدمیگری داند
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 110
نه هر که چهره برافروخت دلبری داند
نه هر که آینه سازد سِکندری داند
حافظغزلیاتغزل شمارهٔ 177
طریق دلبری تو مگر پری داند
که آدمی نه بدین شیوهٔ دلبری داند
عرفیغزلیاتغزل شمارهٔ 223
جهان عشق نه میری نه سروری داند
همین بس است که آئین چاکری داند
علامہ اقبالپیام مشرقمی باقیغزل شمارهٔ 36
نه هرکه خواجه شود بنده پروری داند
نه هرکه گردنی افراخت سروری داند
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 3877
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

