غزل شمارهٔ 2221
Toggle stanza 1عقل را گوشه سرایی هست
11
عقل را گوشه سرایی هست
عشق را دشت دلگشایی هست
22
راه عشق است بی نشان، ورنه
در ره عقل نقش پایی هست
33
مرو از ره که این بیابان را
طرفه موج غلط نمایی هست
44
داغ ما زود به نمی گردد
گل این باغ را وفایی هست
55
بی عوض نیست هر چه می گیرند
نی بی برگ را نوایی هست
66
نیست بی عیب هیچ موجودی
روی آیینه را قفایی هست
77
خانه ای را که نیست دربانی
چین ابروی بوریایی هست
88
سایه اهل جود، بال هماست
باده پیش آر تا هوایی هست
99
در گریبان ز بوی پیرهنت
غنچه را باغ دلگشایی هست
1010
چشم بیمار اگر شفا یابد
دل بیمار را شفایی هست
1111
اگر ز خود برون توانی رفت
دامن دشت دلگشایی هست
1212
چون قلم، شاهراه معنی را
می روم تا شکسته پایی هست
1313
وسعت مشربی اگر داری
همه جا باغ دلگشایی هست
1414
برو ای داغ فکر دیگر کن
در دل اهل درد جایی هست
1515
شعله تا این زمان نمی داند
که سپند مرا صدایی هست
1616
صائب ساده دل چه می داند
که اشارات یا شفایی هست
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

