غزل شمارهٔ 1994
Toggle stanza 1ما را ز عشق درد و غم بیکرانه است
11
ما را ز عشق درد و غم بیکرانه است
دریای بیکنار سراسر میانه است
22
غفلت نگشت مانع تعجیل عمر را
در خواب نیز قافله ما روانه است
33
غافل مشو ز پاس نفس تا حیات هست
کاین شمع در کمین نسیم بهانه است
44
شد سنگ آب و سختی دل همچنان بجاست
با آن که سالهاست درین شیشه خانه است
55
هر چند روزگار کند شور بیشتر
خواب گران غفلت ما را فسانه است
66
از حرف سخن، روی نتابند مبرمان
مرغ حریص را گره دام دانه است
77
بر توسن سبکرو پا در رکاب عمر
موی سفید گشته ما تازیانه است
88
از دلبران طلب خبر دل رمیدگان
چون تیر در کمان نبود بر نشانه است
99
در گوشه قفس مگر از دل برآورم
این خارها که در دلم از آشیانه است
1010
گردید از نظاره ما حس شوخ چشم
بر آهوی رمیده، نگه تازیانه است
1111
در خاکساری آن که چو صائب تمام شد
بر صدر اگر قرار کند آستانه است
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

