غزل شمارهٔ 5901
شاعر: صائب
Toggle stanza 1فریاد که از کوتهی بخت ندارم
فریاد که از کوتهی بخت ندارم
دستی که ترا تنگ در آغوش فشارم
کو بخت رسایی که در آن صبح بناگوش
دستی به دعا همچو سر زلف برآرم
پروانه بزم تو مرا شمع امید ست
در خلوت خاص تو اگر بار ندارم
این دست نگارین که من از زلف تو دیدم
مشکل که گشاید گره از رشته کارم
در طالع من نیست به گرد تو رسیدن
چون گرد یتیمی است زمین گیر، غبارم
دلکشترم از خال لب و خط بناگوش
در حاشیه بزم تو هر چند که خوارم
بی نیشتر خار، گل از من نتوان چید
چون آبله در پرده غیب است بهارم
از من مطلب جبهه واکرده که پیچید
چون غنچه بهم، تنگی این سبز حصارم
چون بیخبران خام مدانم، که رسیده است
در نقطه آغاز به انجام، شرارم
صد شکر که جز ساده دلی نیست متاعی
چون آینه در دست ازین نقش و نگارم
صائب ز فلک نیست مرا چشم نوازش
چون ماه تمام از دل خویش است مدارم
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
دریاب که من طاقت هجر تو ندارم
بشتاب که افتاد به جان بهر تو کارم
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1497
دل با تو سفرکرد و تهی ماند کنارم
اکنون چه دهم عرض خود آیینه ندارم
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 2141
زخمی به دل از دست نگارین تو دارم
یاربکه شود برگ حنا سنگ مزارم
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 2143
چون خاک شوم گر گذری سوی مزارم
بوی جگر سوخته یابی ز غبارم
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 596
گر دست دهد خاکِ کفِ پایِ نگارم
بر لوحِ بَصَر خطِّ غباری بنگارم
حافظغزلیاتغزل شمارهٔ 325
بر من نظری کن، که منت عاشق زارم
دلدار و دلارام به غیر از تو ندارم
عراقیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 174
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

