غزل شمارهٔ 2143
Toggle stanza 1زخمی به دل از دست نگارین تو دارم
11
زخمی به دل از دست نگارین تو دارم
یاربکه شود برگ حنا سنگ مزارم
22
آیینه جز اندیشهٔ دیدار چه دارد
گر من به خیال تو نباشم به چهکارم
33
هر چند به راه طلب افتادهام از پا
ننشسته چو نقش قدم آبله دارم
44
آغوش هوس تفرقهٔ وضع حضور است
چون غنچه اگر جمع شودگل بهکنارم
55
دادهست به باد تپشم حسرت دیدار
آیینه چکدگر بفشارند غبارم
66
چون نخل سر و برگ غرورم چه خیالست
هرچند روم سر به هوا ریشه سوارم
77
رنگ پر طاووس ندارد غم پرواز
درکارگه آینه خفتهست بهارم
88
در چشم کسان میکنم از دور سیاهی
خورشیدم و آیینهٔ تحقیق ندارم
99
زان پیش که آید به جنون ساغر هستی
مینا به دل سنگ شکستهست خمارم
1010
در وصل ز محرومی دیدار مپرسید
آیینه نفهمیدکه من با که دچارم
1111
چون رشتهٔ تسبیح خورم غوطه به صد جیب
تا سر به هواییکه ندارم به در آرم
1212
کس قطرهکند تحفهٔ دریا چه جنون است
دل پیشکشت گر همه عذر است نیارم
1313
شاید به نگاهیکندم شاد و بخواند
مکتوب امیدم برسانید به یارم
1414
افسردگیگل نکشد آفت چیدن
بیدل چقدر گردش رنگست حصارم
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
دریاب که من طاقت هجر تو ندارم
بشتاب که افتاد به جان بهر تو کارم
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1497
چون خاک شوم گر گذری سوی مزارم
بوی جگر سوخته یابی ز غبارم
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 596
گر دست دهد خاکِ کفِ پایِ نگارم
بر لوحِ بَصَر خطِّ غباری بنگارم
حافظغزلیاتغزل شمارهٔ 325
فریاد که از کوتهی بخت ندارم
دستی که ترا تنگ در آغوش فشارم
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 5901
بر من نظری کن، که منت عاشق زارم
دلدار و دلارام به غیر از تو ندارم
عراقیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 174
دل با تو سفرکرد و تهی ماند کنارم
اکنون چه دهم عرض خود آیینه ندارم
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 2141

