غزل شمارهٔ 2870
شاعر: صائب
Toggle stanza 1سفیدی پردهدار چشم خونپالا نمیگردد
11
سفیدی پردهدار چشم خونپالا نمیگردد
کف دریا ز طوفان مانع دریا نمیگردد
22
ز شوق پایبوس بحر در سر آتشی دارم
که سیل من غبارآلود از صحرا نمیگردد
33
مکن با عشق ای عقل گرانجان دعوی بینش
که کوه قاف همپرواز با عنقا نمیگردد
44
به صد امید دل را صیقلی کردم، ندانستم
که در آیینه آن آیینهرو پیدا نمیگردد
55
ز تنهایی دل خود میخورد خو کرده صحبت
به خود هرکس که گردید آشنا تنها نمیگردد
66
ز تصویر دل شیرین به خود چون بید میلرزم
وگرنه تیشه من کند از خارا نمیگردد
77
مگر میآورد آبی به روی کار ما، ورنه
به آب زندگانی آسیای ما نمیگردد
88
ندارد موشکافی حاصلی غیر از پریشانی
نپوشد تا نظر از خود کسی بینا نمیگردد
99
ندارد راه در دلهای قانع شورش دنیا
که هرگز آب گوهر تلخ از دریا نمیگردد
1010
اگر ذوق سخن داری دل خود ساده کن صائب
که بیآیینه هرگز طوطیی گویا نمیگردد
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

