Toggle stanza 1
بهار را چمنت مست رنگ و بو سازد
1

بهار را چمنت مست رنگ و بو سازد

نقاب را رخت آیینه دورو سازد

2

خوشا کسی که به خون جگر وضو سازد

به اشک سینه خود پاک از آرزو سازد

3

سبکروی که تواند به آفتاب رسید

چرا چو قطره شبنم به رنگ و بو سازد؟

4

به جستجو نتوان گرچه ره به حق بردن

خوش آن که هستی خود صرف جستجو سازد

5

به دوش خود ز عزیزی دهند خلقش جای

به دست کوته خود هرکه چون سبو سازد

6

ز جیب بحر سبک سر برآورد چو حباب

صدف ز آب گهر گر به آبرو سازد

7

سرشک سوخته عشق اختیاری نیست

چگونه شمع گره گریه در گلو سازد؟

8

مکن اعانت ظالم ز ساده لوحیها

که تیغ سنگ فسان را سیاهرو سازد

9

به آرزوی دل خود کسی رسد صائب

که پاک سینه خود را ز آرزو سازد

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور