Toggle stanza 1
خضر را گر سبز آب زندگانی کرده است
1

خضر را گر سبز آب زندگانی کرده است

عالمی را زنده دل آن یار جانی کرده است

2

از خس و خار تمنا جلوه آن گلعذار

سینه ها را پاک از آتش عنانی کرده است

3

در جواب غیر از دستش نمی افتد قلم

آن که یاد ما به پیغام زبانی کرده است

4

در کهنسالی ز نسیان شکوه کافر نعمتی است

تلخ، پیری را به من یاد جوانی کرده است

5

جز گرفتاری سخنسازی ندارد حاصلی

طوطیان را در قفس شیرین زبانی کرده است

6

صبح را پاس نفس دل زنده دارد جاودان

شمع، کوته عمر خود ز آتش زبانی کرده است

7

گریه تلخ است چون گل حاصلش از زندگی

عمر خود هر کس که صرف شادمانی کرده است

8

رفتنش بر ماندگان باشد سبک چون برگ کاه

در حیات آن کس که بر دلها گرانی کرده است

9

نیست ممکن صائب از خلوت قدم بیرون نهد

هر که تسخیر پریزاد معانی کرده است

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور