غزل شمارهٔ 1581
شاعر: صائب
Toggle stanza 1عشق را با دل صد پاره من کاری هست
عشق را با دل صد پاره من کاری هست
در دل غنچه من خرده اسراری هست
همچو طوطی سخنش نقل مجالس گردد
هر که را پیش نظر آینه رخساری هست
شبنم بی ادب از دور زمین می بوسد
گلستانی که در او مرغ گرفتاری هست
خواب ما از ره خوابیده گرانخواب ترست
زین چه حاصل که پی قافله بیداری هست؟
بلبلی را که به دیدار ز گل قانع شد
در اگر بسته شود رخنه دیواری هست
می توان فیض بهار از نفس گرمش یافت
هر که را در جگر از تازه گلی خاری هست
باد دستی است که باری ز دلی بردارد
گر درین قافله امروز سبکباری هست
گرد بر دامن گلها ز خزان نشیند
در ریاضی که رگ ابر گهرباری هست
شکوه از بی نمکیهای جهان بی دردی است
بی نمک نیست جهان گر دل افگاری هست
پیش من گرد کسادی و یتیمی است یکی
گوهر من چه شناسد که خریداری هست؟
ظلمت و نور درین نشأه به هم پیوسته است
هر کجا آینه ای هست، سیه کاری هست
نیست سودی که زیانش نبود در دنبال
بار می بندم ازان شهر که بازاری هست
نشود خرج خزان برگ نشاطش صائب
در چمن شاخ گلی را که هواداری هست
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
ادب اظهارم و با وصل توامکاری هست
عرض آغوش ندارم دل افگاریهست
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 700
تا ز جنس تب وتاب نفس آثاری هست
عشق را با دل سودازدهامکاری هست
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 701
مشنو ای دوست که غیر از تو مرا یاری هست
یا شب و روز به جز فکر توام کاری هست
سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 111
مژدگانی که جنون را به سرم کاری هست
درد را با دل سودا زده ام کاری هست
عرفیغزلیاتغزل شمارهٔ 128
من نگویم که درین شهر ستمکاری هست
همه دانند که ما را به تو بازاری هست
عرفیغزلیاتغزل شمارهٔ 129
می حرام است در آن بزم که هشیاری هست
خواب تلخ است در آن خانه که بیماری هست
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1582
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

