غزل شمارهٔ 129
شاعر: عرفی
Toggle stanza 1من نگویم که درین شهر ستمکاری هست
من نگویم که درین شهر ستمکاری هست
همه دانند که ما را به تو بازاری هست
حد من نیست که در پیش تو گویم سخنی
دوست داند که مرا قوت گفتاری هست
از ادب چشم من و ناز مپوشان رخ دوست
این نگاهی است که شایسته دیداری هست
ساکن کعبه کجا، دولت دیدار کجا
این قدر هست که در سایه ی دیواری هست
مردم کارگه عشق هنرمندانند
بیستون گر بشکافد دگر کاری هست
دل عرفی نه یکی قطره ی حون، فولاد است
از ستم سیر مشو دگر آزاری هست
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
ادب اظهارم و با وصل توامکاری هست
عرض آغوش ندارم دل افگاریهست
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 700
تا ز جنس تب وتاب نفس آثاری هست
عشق را با دل سودازدهامکاری هست
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 701
مشنو ای دوست که غیر از تو مرا یاری هست
یا شب و روز به جز فکر توام کاری هست
سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 111
عشق را با دل صد پاره من کاری هست
در دل غنچه من خرده اسراری هست
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1581
می حرام است در آن بزم که هشیاری هست
خواب تلخ است در آن خانه که بیماری هست
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1582
مژدگانی که جنون را به سرم کاری هست
درد را با دل سودا زده ام کاری هست
عرفیغزلیاتغزل شمارهٔ 128
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

