غزل شمارهٔ 5305
شاعر: صائب
Toggle stanza 1می دود اشک یتیمی بس که بر رخساره ام
می دود اشک یتیمی بس که بر رخساره ام
سینه چون کشتی به دریامی زند گهواره ام
بس که درد او دل سخت مرا درهم فشرد
نقش می گیرد به خود چون موم سنگ خاره ام
سنگ طفلان چون فلاخن بال پرواز من است
سختی دوران چه سازد بدل چون خاره ام
نونیاز عشق چون فرهاد و مجنون نیستم
بود از سنگ ملامت مهره گهواره ام
شرم رخسار تو می سوزد پرو بال نگاه
نیست حاجت روی گردانیدن از نظاره ام
دانه من چون شرار از سنگ می آید برون
فارغ است از فکر روزی مرغ آتشخواره ام
بیخودی چون غنچه در من دست و دل نگذاشته است
می کند باد سحر گاهی گریبان پاره ام
بیستون عشق چون من کارپردازی نداشت
حیرت دیدار او کرد این چنین بیکاره ام
نیست ریگ تشنه لب را سیری از آب روان
از غم عالم نیندیشد دل غمخواره ام
دیدن یک روی آتشناک را صد دل کم است
من به یک دل عاشق صد آتشین رخساره ام
بس که صائب ریزد از چشمم سرشک آتشین
رشته شمع است گویی رشته نظاره ام
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

