Toggle stanza 1
ساقی ز ما شراب نخواهد دریغ داشت
1

ساقی ز ما شراب نخواهد دریغ داشت

دریا ز تشنه آب نخواهد دریغ داشت

2

آن شاخ گل کز او جگر خار تازه است

از بلبلان گلاب نخواهد دریغ داشت

3

ابری که بخیه زد به گهر سینه صدف

هرگز ز گوهر آب نخواهد دریغ داشت

4

لعلی کز اوست زخم نمکسود سنگ را

شور از دل کباب نخواهد دریغ داشت

5

خورشید چون ز خاک ندارد دریغ فیض

از لعل، آب و تاب نخواهد دریغ داشت

6

گر در نقاب خاک زند غوطه، نور خود

از ماه، آفتاب نخواهد دریغ داشت

7

دل بد مکن که خنده مشکل گشای صبح

از غنچه فتح باب نخواهد دریغ داشت

8

آن منعمی که چشم و دهان بی سؤال داد

اسباب خورد و خواب نخواهد دریغ داشت

9

آن کس که بی طلب به تو نقد حیات داد

امروز نان و آب نخواهد دریغ داشت

10

پیر مغان که دست سبو بی طلب گرفت

صائب ز ما شراب نخواهد دریغ داشت

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور