غزل شمارهٔ 565
Toggle stanza 1آب حیوان زند آب در میخانه ما
11
آب حیوان زند آب در میخانه ما
می گزد خضر لب از حسرت پیمانه ما
22
از سر شیشه اگر پنبه بگیرد ساقی
گل ابری شود از گریه مستانه ما
33
در دل ما نبود منزلتی دنیا را
گنج افتاده ز طاق دل ویرانه ما
44
دانه سوخته خال، پر و بال رساند
بر لب کشت همان خال بود دانه ما
55
چند از دور کسی دست بر آتش دارد؟
رشته فرسود ادب شد پر پروانه ما
66
صائب از بس که پریشانی خاطر جمع است
جغد وحشت کند از سایه ویرانه ما
زمین

