غزل شمارهٔ 39
شاعر: غالب دهلوی
Toggle stanza 1لرزه دارد خطر از هیبت ویرانه ما
11
لرزه دارد خطر از هیبت ویرانه ما
سیل را پای به سنگ آمده در خانه ما
22
تفی از برق بلا تعبیه دارد در خویش
دهن خاک کند آبله از دانه ما
33
چشم بر تازگی شور جنون دوخته است
در خزان بیش بود مستی دیوانه ما
44
می به اندازه حرام آمده ساقی برخیز
شیشه خود بشکن بر سر پیمانه ما
55
تنگیش نام برآورده تماشا دارد
در پی مور فرو رفتن کاشانه ما
66
به چراغی نرسیدیم درین تیره سرا
شمع خاموش بود طالع پروانه ما
77
دم تیغت تنک و گردن ما باریک است
آفرین بر تو و بر همت مردانه ما
88
دود آه از جگر چاک دمیدن دارد
زلف خیزست زهی دستگه شانه ما
99
خوش فرو می رود افسون رقیبت در دل
پنبه گوش تو گردد مگر افسانه ما
1010
مو برآید ز کف دست اگر دهقان را
نیست ممکن که کشد ریشه سر از دانه ما
1111
داده بر تشنگی خویش گواهی غالب
دهن ما به زبان خط پیمانه ما
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

