غزل شمارهٔ 6263
شاعر: صائب
Toggle stanza 1نیست مقدور علاج غم دنیا کردن
11
نیست مقدور علاج غم دنیا کردن
گره از جبهه به ناخن نتوان وا کردن
22
از ولی نعمت عقبی نتوان رو گرداند
از بصیرت نبود پشت به دنیا کردن
33
می شود بسته در فیض ز واکردن لب
درد خود عرض نباید به مسیحا کردن
44
آنقدر از دل صد پاره نمانده است بجا
که به احباب توان رقعه ای انشا کردن
55
پیش دریای گهرخیز به هر قطره گدا
لب به دریوزه نباید چو صدف وا کردن
66
عنقریب است که هم پله قارون شده است
خواجه از تکیه به جمعیت دنیا کردن
77
خامه بیهوده دهد نبض به دستی هر دم
نشود درد سخن به، به مداوا کردن
88
نیست ممکن به فسون بدگهران نیک شوند
که گره از دم عقرب نتوان وا کردن
99
زن چه باشد که ازو مرد به فریاد آید؟
شاهد عجز بود شکوه ز دنیا کردن
1010
نور خورشید دهد دیده دل را صائب
گریه چون شمع نهان در دل شبها کردن
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

