غزل شمارهٔ 5214
Toggle stanza 1داده است بس که سینه صافم جلای اشک
داده است بس که سینه صافم جلای اشک
گردد به دیده آب مرا از صفای اشک
چون عقد گوهری که شود پاره رشته اش
ریزد مسلسل از مژه ام قطره های اشک
تا همچو تاک پای نهادم درین چمن
از چشم من بریده نگردید پای اشک
چشم تو این چنین که غفلت شده است سخت
مشکل به زور خنده شود آشنای اشک
کوتاه می شود ز گره رشته، وز گره
گردد دراز رشته بی منتهای اشک
آید به رنگ صفحه تقویم در نظر
رخسار زعفرانیم از رشته های اشک
چون شمع کز گداز شود خرج اشک گرم
گردید رفته رفته دل من فدای اشک
هر عقده ای که در دل من بود باز کرد
باشد بجا اگر دهم از دیده جای اشک
چون آب تلخ و شور، خورم هر قدر فزون
گردد زیاده چشم مرا اشتهای اشک
شد بحر و کان ز ریزش او جیب و دامنم
آیم برون چگونه ز شکر عطای اشک
در آسمان به روز شمارم ستاره را
روزی که چشم آب دهم از لقای اشک
روی زمین چو صفحه مسطر کشیده ساخت
چشم ترم ز کثرت مد رسای اشک
صائب نمی شود رخ مقصود جلوه گر
تا چهره صیقلی نشود از جلای اشک
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

