غزل شمارهٔ 3911
Toggle stanza 1به بحر چون صدف آنان که گوش هوش برند
11
به بحر چون صدف آنان که گوش هوش برند
هزار عقد گهر با لب خموش برند
22
به حرف وصوت مکن وقت خود غبارآلود
که فیض آینه از طوطی خموش برند
33
بر آن گروه حلال است سیر این گلشن
که همچو غنچه زبان آورند وگوش برند
44
چنان ربوده اطوار بیخودان شده ام
که من ز هوش روم هر که را ز هوش برند
55
غبار صدفدلان است کیمیای وجود
ز باده فیض حریفان دردنوش برند
66
ز پای خم نرود پای من به سیر بهشت
مگر به عرصه محشر مرا به دوش برند
77
چه مهر برلب دریاتوان زد از گرداب
به داغ از سردیوانگان چه جوش برند
88
یکی هزار شود هوش من ز باده ناب
مگر به جلوه ساقی مرا ز هوش برند
99
به بزم غیر دل خویش می خورد عاشق
چو بلبلی که به دکان گلفروش برند
1010
چنین که حسن تو بیخود شد از نظاره خود
مگر ز خانه آیینه اش به دوش برند
1111
کجاست مطرب آتش ترانه ای صائب
که زاهدان همه انگشتها به گوش برند
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

