Toggle stanza 1
تا من دلشده را دست ز گردن برداشت
1

تا من دلشده را دست ز گردن برداشت

جوهر تیغ تو چون سلسله شیون برداشت

2

شد ز دلبستگی از اشک وداعم سرسبز

خار خشکی که مرا دست ز دامن برداشت

3

نیست در بندگی سرو قدان آزادی

نتوان فاخته را طوق ز گردن برداشت

4

حسن هر چند نیارد دو جهان را به نظر

نیست ممکن که تواند نظر از من برداشت

5

هر که زیر فلک از رخنه دل غافل شد

چشم در خانه تاریک ز روزن برداشت

6

نیست بی آبله نقش قدم گرمروان

در گهر غوطه زد آن کس که پی من برداشت

7

در نظر داشت شکست دل چون شیشه من

هر که سنگ از ره من همچو فلاخن برداشت

8

حاصلی داشت اگر مزرع بی حاصل من

دانه ای بود که مور از سر خرمن برداشت

9

منم آن منزل بی آب درین دامن دشت

که پشیمان نشد آن کس که دل از من برداشت

10

شد مسیحا به تجرد ز علایق آزاد

چه کند رشته به آن تیغ که سوزن برداشت؟

11

سوز پنهانی من در دل او کار نکرد

سنگ، سردی نتوانست ز آهن برداشت

12

کرد پر گوهر شهوار صدف را صائب

هر که عبرت ز جهان از دل روشن برداشت

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور