غزل شمارهٔ 847
Toggle stanza 1بیخودی رفتن است دلها را
11
بیخودی رفتن است دلها را
هوش واماندن است دلها را
22
آه بیاختیار از سر درد
دامن افشاندن است دلها را
33
چشم پوشیدن از جهان خراب
چشم وا کردن است دلها را
44
غوطه خوردن به زهر ناکامی
سبزه غلتیدن است دلها را
55
سینه دادن به زخم تیر قضا
نیشکر خوردن است دلها را
66
از جگرها نسیم سوختگی
بوی پیراهن است دلها را
77
آه، افشاندن غبار از جان
گریه، افشردن است دلها را
88
گهر اشک دمبهدم سفتن
درد خود گفتن است دلها را
99
عیش شیرین این جهان خراب
تلخی مردن است دلها را
1010
نفس را مطلق العنان کردن
خصم پروردن است دلها را
1111
گل بیخار آرزومندی
خار پیراهن است دلها را
1212
دیده هرچند موشکاف بود
پرده دیدن است دلها را
1313
نیست پوشیده در جهان رازی
چشم اگر روشن است دلها را
1414
حال دلها ز دیدهها پیداست
دیدهها روزن است دلها را
1515
تا نگردد نگاه گوشهنشین
برق در خرمن است دلها را
1616
آسمان گرچه وسعتی دارد
چشمه سوزن است دلها را
1717
تا نگردد زبان خموش از لاف
آب در روغن است دلها را
1818
درد هرکس به قدر بینش اوست
رنج بیش از تن است دلها را
1919
به زبان حرف دوستی گفتن
بدگمان کردن است دلها را
2020
تنگخلقی به دوستان صائب
در هم افشردن است دلها را

